ستاره احمدی شش سال پیش با همسر و فرزندانش از افغانستان میگریزد. با او مصاحبه تصویری انجام میدهم، میگوید: «بهدلیل مشکلات و تهدیدهای امنیتی مجبور شدم ترک دیار کنم، دار و ندارم را رها کنم و به کشور غریبه بیایم.» وقتی این جملهها را میشنوم و حالت چهرهاش را میبینم، میفهمم که هنوز دلبسته مزارشریف است و بیآنکه بخواهد ناچار به ترک وطن شده است.
تماسمان چندینبار قطع میشود. اینترنت اقامتگاهشان ضعیف است. تا وصل میشود دوربین را دورتادور اتاق میچرخاند. میبینم که خانواده هفت نفرهشان همگی در یک اتاق زندگی میکنند. همانجا میخوابند و غذا میخورند. بچهها همانجا باید درس بخوانند، بازی کنند و به مدرسه بروند. میزشان تاقچه کنار پنجره است و رویش میوه، نان، هدفون، لپتاپ، لیوان و گلدان قرار دارد.
دوربین را زوم میکند روی پسر دومش که روی تخت دراز کشیده و با لکنت حرف میزند. میگوید: «پسرم را دو بار در افغانستان ربودند. به خاطر او بود که فرار کردیم.» پرسشهایم شروع میشوند. او که حالا جایی را به دور از سروصدا در راهروی اقامتگاه پیدا کرده، به همه پرسشها بهدقت جواب میدهد.
در افغانستان چه اتفاقی برای پسرتان افتاد؟
من بهعنوان خبرنگار با نیروهای آلمانی در مزارشریف کار میکردم. در همسایگی ما خانوادهای طالبانی زندگی میکردند. آنها دو بار پسرم را ربودند. بار اول یک شب در زیرزمین نگهش داشتند و بار دوم یک روز. پسرم آنموقع شش سال داشت و از زیرزمین تاریک وحشت کرده بود. او الان تحت درمان روانشناسی و اورتوپدی است.
طالبانیها میگفتند: «چون با خارجیها کار میکنی پولت حرام است.» یا باید ماهیانه غرامت میدادم یا برایشان جاسوسی میکردم. از من میخواستند درباره مردم محله به آنها گزارش بدهم؛ اینکه چه کسی با کدام حزب همکاری میکند و چقدر پول دارند. ما به هیچیک از خواستههای آنها پاسخ ندادیم. برای همین پسرم را دزدیدند و با پادرمیانی ریشسفیدهای محله رهایش کردند.
آیا با کمک نیروهای آلمانی از افغانستان خارج شدید؟
بله، درخواست پناهندگیمان را به کمپ مستقر در مزارشریف که نیروهای وزارت دفاع آلمان در آنجا مستقر بودند، دادیم و پاسخ مثبت گرفتیم. پس از طی مراحل اداری، ۱۴ ماه طول کشید تا ویزا به دستمان رسید. از مزارشریف سوار هواپیما شدیم و به برلین آمدیم.
از روزی که به آلمان آمدید چه مراحلی را طی کردید؟
ما شش نفر بودیم که آمدیم و یک طفلم هم اینجا به دنیا آمد. وقتی رسیدیم، طبق برنامه وزارت دفاع، کسی در فرودگاه دنبالمان آمد و ما را به اقامتگاه پناهندگان آورد. پس از ۶ سال هنوز هم در اقامتگاه هستیم.
متاسفانه تابهحال، باوجود این طفل معیوب، برای گرفتن مسکن حمایت نشدهایم. فرزندم لکنت زبان و عقبماندگی ذهنی دارد و هنوز از اثرات منفی شوکی که از طالبان دیده رنج میکشد. وقتی میترسد لکنتش بیشتر میشود. از آدمهایی با ریش بلند میترسد و گاهی میپرسد: «طالبان چهوقت به آلمان میآیند؟»
در این سالها هرچند مشکلات زیاد بودند، اما تلاش کردم در جامعه حضور داشته باشم. نُه ماه در یک مهدکودک بهصورت داوطلبانه کار کردم تا از خدمات بشردوستانه آلمان قدردانی کرده باشم. درحالحاضر نیز دارم زبان آلمانیام را تکمیل میکنم تا سریعتر کار پیدا کنم و بیشتر از گذشته در جامعه ادغام شوم.
چرا پس از شش سال هنوز در اقامتگاه زندگی میکنید؟
این سوالی است که من هم از خودم میپرسم. سه سال است که برای شرکتهای مسکن درخواست میفرستم، اما حتی یکبار هم به ما نوبت ندادهاند که خانهای را ببینیم.
به اداره سوسیال مراجعه میکنیم، اما با برخوردهای دوگانه و زشتی روبهرو میشویم. فرصت به ما نمیدهند تا حرفمان را بزنیم. اسنادمان را ارائه میکنیم، میگویند منتظر نامه ما باشید. دو سه ماه میگذرد، جوابی دریافت نمیکنیم. دوباره مراجعه میکنیم، اما توجهی نمیکنند و اگر با آنها مشاجره کنیم، فورا پلیس خبر میکنند.
اقامتگاه کنونیتان چگونه است؟
ما الان در هایم خیابان لانکویتز زندگی میکنیم. اینجا آشپزخانه، حمام و دستشویی مشترک است. بچههایم میترسند تنهایی دستشویی یا حمام بروند. از مردانی که تاتو دارند، بیمارند یا الکل نوشیدهاند، میترسند. مجبورم دائم با آنها باشم.
خودم هم همیشه باید سریع دوش بگیریم چون کسی دیگر منتظر است. در قسمت آشپزخانه بیشتر شوهرم میرود چون من با چادر و حجاب نمیتوانم آشپزی کنم و ظرف بشویم. اینجا جلوی دیگران نمیتوانم لباسهای آستینکوتاه بپوشم.
اینجا تنها در یک اتاق زندگی میکنیم و آرامش روحی نداریم که به کودکانمان منتقل کنیم. در این هایم هم هیچ امکاناتی برای کودکان نیست، حتی زمین بازی. بچهها فقط میروند مدرسه و میآیند اتاق. وضعیتمان بسیار خراب است.
فکر میکنید چرا تاکنون مشکل مسکنتان حل نشده است؟
در اقامتگاه قبلی سه اتاق داشتیم، اما ظرف ۲۴ ساعت ما را به اینجا منتقل کردند. بحثمان سر این بود که چرا ما بعد از شش سال هنوز در لیست انتظار نیستیم تا به شرکتهای خانه معرفی شویم. دلیلشان این است که ما قبلا از اداره جوانان (Jugendamt) کمک دریافت کردهایم. متاسفانه هماهنگی بین اداره جوانان و LAF وجود ندارد. اقامتگاه پناهندگان با LAF قرارداد دارد که به کسانی که کمک خانواده داشتهاند، خانه داده نمیشود.
من به LAF هم مراجعه کردم اما بیرونم کردند. مسئولین میگویند: «نمیتوانیم به شما کمک کنیم چون دو سال قبل تحت نظر اداره جوانان بودهاید.» وقتی به اداره جوانان مراجعه میکنیم میگویند: «وظیفه ما خانهیابی نیست. ما فقط به تربیت اطفال کمک میکنیم.»
وکیل گرفتیم و پول هم پرداخت کردیم، اما منشی او تماس گرفت و گفت که منتظر باشیم تا اقامتگاه برایمان تصمیم بگیرد. منتظر ماندیم اما بهجای کمک، ما را از اقامتگاه بیرون کردند.
چشمانداز زندگی در آلمان را چگونه میبینید؟
اگر مشکل مسکنمان حل شود، همه چیز برای طفلهایم خوب خواهد بود. آلمان کشور خوبی برای آینده بچههاست. میتوانند درس بخوانند، پیشرفت کنند و در جامعه به خوبی ادغام شوند. پسر بزرگم ۱۴ سال دارد و دوست دارد مهندس شود. پسران دیگرم آرزو دارند گوینده خبر و فوتبالیست شوند. دخترم دلش میخواهد پرستار شود.
شاید آرزوهای آنها در طول زمان تغییر کند، اما بنیادیترین نیاز آنها به داشتن خانه و اتاقی برای خودشان تغییر نخواهد کرد.
نویسنده: مریم مردانی
Bilder von Setara Ahmadi

