از مبارزه تا مهاجرت
زهرا حسینی، فعال حقوق زنان و کارمند پیشین پروژههای بینالمللی در افغانستان، پس از بازگشت طالبان، ناچار به ترک کشورش شد. او فعالیتهایش را نه صرفاً یک شغل، بلکه مسئولیتی انسانی میدانست و پس از محدود شدن حقوق زنان، در اعتراضات مدنی شرکت کرد؛ اقدامی که در نهایت او را در معرض تهدید مستقیم قرار داد.
او در توصیف آن دوره میگوید: «بعد از آمدن طالبان نمیتوانستم سکوت کنم. در تظاهراتها اشتراک میکردم چون فکر میکردم این حداقل کاری است که میتوانم برای زنان انجام بدهم. اما بعد از مدتی شناسایی شدم و در خطر بودم. دیگر ماندن ممکن نبود و مجبور شدم برای نجات جانم افغانستان را ترک کنم.»
پس از خروج از افغانستان، چندسال را در ایران سپری کرد و به فعالیتهای رسانهای ادامه داد. او درباره آن دوره میگوید: «در ایران هم نخواستم ساکت باشم. شروع کردم به نوشتن، برای رسانهها کار میکردم و روایتهای زنان افغانستان و مهاجران را مینوشتم. اما وضعیت خیلی سخت بود؛ نه میتوانستم برگردم، نه آیندهای داشتم. یک بلاتکلیفی کامل بود.»
در نهایت، با امید به دریافت حمایت به آلمان آمد؛ اما تجربه روزهای نخست، مسیر دیگری را پیش رویش قرار داد.
اولین روز، اولین شوک
زهرا روز اول ورودش به کمپ در براندنبورگ را چنین روایت میکند: «خیلی خسته بودم، حس تنهایی و بیپناهی داشتم. هیچچیز را بلد نبودم، زبان نمیدانستم و فقط میخواستم کمی استراحت کنم. وقتی وارد اتاق شدم دیدم دو هماتاقی دارم. چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که یک خانم داخل اتاق آمد، اول کمی سر و صدا کرد و بعد یکباره آمد بالای سرم.»
او با بغض ادامه میدهد: «از من پرسید خوبی؟ من گفتم تشکر، اما ناگهان شروع کرد به خشونت. گفت نه، تو خوب نیستی و چایی را به رویم پرتاب کرد. هرچه روی میز بود به زمین ریخت، چوکی را برداشت و محکم به زمین زد. من فقط شوکه شده بودم، دست و پایم میلرزید و نمیدانستم چه کار کنم.»
این اتفاق در همان روز اول، تجربهای از ناامنی را برای او رقم زد؛ تجربهای که به گفته خودش، در کشوری که انتظار امنیت داشت، برایش غیرقابل تصور بود.
بیتوجهی و ترسی که باقی ماند
پس از این حادثه، زهرا به مسئولان کمپ مراجعه میکند، اما روایت او از این بخش، بیشتر از خود حادثه نگرانکننده است. او میگوید: «رفتم پیش مسولان امنیتی و چندین بار قصه کردم، اما هیچ توجهی نکردند. هرقدر توضیح دادم، انگار مهم نبود. تا اینکه بغضم ترکید و گریه کردم، بعد گفتند برو با سوسیال صحبت کن.»
او در ادامه تجربهاش از مراجعه به بخش مددکار اجتماعی در کمپ را چنین شرح میدهد: «وقتی برایشان گفتم چه اتفاقی افتاده، خیلی سرسری برخورد کردند. ازشان خواستم اتاقم را تغییر بدهند چون واقعاً ترسیده بودم، اما گفتند اگر دوست نداری میتوانی کمپ را ترک کنی. این برایم خیلی سخت بود، چون جایی برای رفتن نداشتم.»
این وضعیت ادامه پیدا میکند و همان فرد، بار دیگر به دیگران نیز حمله میکند تا در نهایت پس از چندین مورد خشونت، از کمپ منتقل میشود. با این حال، توضیحی که به زهرا داده میشود، خود به یک نگرانی بزرگتر تبدیل میشود.
او میگوید: «بعداً خود مسولین کمپ گفتند که این شخص مشکل روانی دارد و قبلاً هم به دیگران حمله کرده. برایم قابل درک نیست که چطور چنین کسی را با دیگران در یک اتاق میگذارند. اگر دفعه بعد اتفاق بدتری میافتاد چه؟»
این تجربه، تأثیر عمیقی بر احساس امنیت او گذاشته است. او می افزاید: « از آن روز به بعد، از هر کسی که در کمپ میبینم میترسم. دیگر احساس امنیت ندارم و همیشه این ترس با من هست.»
فراتر از یک روایت
تجربه زهرا، در بستر گستردهتری از واقعیت زندگی پناهجویان در آلمان قابل درک است. بر اساس دادههای اداره احصایوی آلمان، صدها هزار پناهجو در این کشور در مراکز اسکان موقت یا جمعی زندگی میکنند؛ مراکزی که معمولاً بهصورت مشترک اداره شده و افراد با پیشینههای متفاوت در کنار هم قرار میگیرند. همچنین، براساس داده اداره مهاجرت و پناهندگی ، در سال ۲۰۲۴ بیش از ۳۰۰ هزار درخواست پناهندگی در آلمان ثبت شده است که بخش قابل توجهی از این افراد، حداقل در ماههای ابتدایی در همین کمپها اسکان داده میشوند.
در کنار این، گزارشهای رسانهای و نهادهای مدنی نشان میدهد که چالشهایی مانند مشکلات سلامت روان، تنشهای اجتماعی و در برخی موارد خشونت در این مراکز وجود دارد. گزارشهای منتشرشده نشان میدهد که برخی از پناهجویان با فشارهای شدید روانی مواجهاند؛ فشاری که در مواردی با خودآسیبی یا تلاش برای خودکشی نیز همراه بوده است. برای نمونه، در گزارشی دیگر نیز به مشکلات مشابه در یکی از مراکز اسکان پرداخته شده که میتوانید آن را در اینجا بخوانید:
این شواهد نشان میدهد که روایت زهرا، تنها یک تجربه فردی نیست، بلکه بخشی از یک واقعیت گستردهتر است که همچنان نیازمند توجه جدی و رسیدگی مؤثر است.
Foto: Zahra Husaini
