کشتار گسترده معترضان در ایران به دست حکومت و واکنش اوپوزیسیون خارج از کشور در برابر آن بحثهای زیادی را در جامعه ایرانیان آلمان و برلین برانگیخته است. اینکه جریانهای گوناگون سیاسی باوجود هدف مشترک هنوز نتوانستهاند به ائتلافی قابل توجه برسند، میتواند دلایل زیادی داشته باشد. با بهروز بادروج، فیلمساز ایرانی ساکن برلین، درباره چندصدایی در جامعه ایرانیان و امکان اتحاد آنها گفتوگو میکنم.
چینش اوپوزیسیون ایرانی را در خارج از کشور و ازجمله برلین چگونه میبینید؟ آیا سازماندهی خوبی دارد؟
از هر سو به ایران نگاه کنیم، برگ برنده ما مردم کوچه و خیابان هستند. بخش بازندهی جریانات سیاسی ایران اغلب گروههای اوپوزیسیون هستند که به قهقرا رفتهاند و این ناامید کننده است. در طول ۴۷ سال گذشته گروههای مختلف اوپوزیسیون حتی نتوانستهاند دستکم برای چند سال با هم یکی شوند. آنقدر تشدد فکر و آرا وجود دارد که افراد پس از مدتی از هم دور میشوند. دلیل این موضوع تاحدی مربوط به شیطنتهای جمهوری اسلامی میشود و تاحدی هم به خود آدمها و نظرهای افراطی آنها مربوط است. مثلا بابت اختلاف نظر در مورد رای دادن انتخابات ریاست جمهوری ایران گروهی از چپها گروه دیگر را طرد کردند. اختلاف نظر سیاسی بسیار طبیعی به نظر میرسد، اما مهم آن است که تجمیع و اتحاد بر یک موضوع مشترک شکل بگیرد.
در ایران چه تصوری درباره اوپوزیسیون خارج از کشور وجود دارد؟
مردم ایران بسیار آدمهای آگاهی شدهاند و به سادگی حرف کسی را باور نمیکنند. در بدترین شرایط خودشان را به اینترنت میرسانند، مقالههای مختلف میخوانند و با نیازشان تطبیق میدهند. پس از سرکوب وحشیانه رژیم، اکنون مردم داخل ایران چشم امید بیشتری به ایرانیان خارج از ایران دوختهاند. به نظرم آنچه باعث شده مردم داخل ایران به وحدت برسند، مشکلات و هدف همسان آنهاست. درحالیکه اهداف اوپوزیسیون خارج از ایران باهم یکی نیست. مشکل هرکس با دیگری فرق دارد و ظاهرا هرکسی بهدنبال سهمخواهی است، نه جریانسازی. انگار هرکس سهم بیشتری از ایران آینده میخواهد!
گفتوگوی واقعی بین ایرانیها چگونه شکل خواهد گرفت؟ اینکه صدای یکدیگر را بشنوند، نه آنکه هرکس با قضاوتهای از پیش تعیین شده تنها حرف خودش را بزند؟
نمیتوانیم منکر تاثیرات منفی فرهنگی واجتماعی جمهوری اسلامی بر روی بخشی از جامعهی ایرانی شویم. مسئله مردم و حکومت مانند یک اتوبان دوطرفه است که روی هم تاثیر دارند. اینکه بتوانیم خوب باهم صحبت کنیم و جریانهای فکریمان کنار هم قرار بگیرند، خیلی طول خواهد کشید. متاسفانه جمهوری اسلامی پایگاهی درون برخی از مردم ایران نیز دارد. فرقی نمیکند چپ باشیم، راست باشیم یا پادشاهیخواه؛ من عدم صداقت و پاسخگویی در برخی آدمها میبینم. مبانی نظری تا به صورت درونی و عملی جایگاهی در زندگی شخصی و اجتماعی نداشته باشند ارزش چندانی ندارند. آدمهای روشنفکر زیادی را میبینم که از درون زنستیز هستند. این درست شبیه به رفتار متناقض جمهوری اسلامی است. ما اکنون کشور ایدهآلی نداریم و باید پلهپله به پیشرفت آن فکر کنیم. باید شرایط ایران را در منطقه در نظر بگیریم. نمیشود ناگهان ایران را به کشوری آزاد و رها تبدیل کرد.
درچه صورت امکان دارد گروههای مختلف اوپوزیسیون بتوانند اتحاد یا ائتلافی علیه دشمن مشترکشان، جمهوری اسلامی، تشکیل دهند؟
من تا چندی پیش به معنای واقعی چپ بودم، اما الان دیگر نگاه ایدولوژیک به آن ندارم. فکر میکنم بزرگترین اوپوزیسیون ایرانی «مردم کف خیابان» هستند. من نیز تکهی کوچکی از این مردم هستم. کسانی دارند در این میان عرض اندام میکنند و خودشان را سوار بر موج مردم ایران کردهاند. صدا و پیام مردم ایران رسا و هویداست حتی نمیتوان آنرا سانسور کرد. این موج خروشان را به قطاری تشبیه میکنم که در حال حرکت است. قطاری که ترمز ندارد، برخی چرخهایش در رفتهاند، هیجانی است و خون از آن سرریز میکند. خواهشم از همه این است که به این قطار بپیوندند و آینده را درست کنند. ما باید به مقصد فکر کنیم. مردم ایران در این ۴۷ سال هر کاری که از دستشان برمی آمده انجام دادهاند: رای دادهاند، مبارزه مدنی کردهاند، کشته دادهاند و آواره دنیا شدهاند. اینها تاکنون جواب نداده است. وقتی با خودمان میجنگیم رژیم نفس میکشد! وقتی به هم حمله میکنیم رژیم جان میگیرد. ما بهتر است روی یک جریان اصلی تمرکز کنیم و تلاش کنیم آینده ایران را بسازیم.
فکر میکنید آن جریان اصلی کدام است؟
من نمیتوانم این را تعیین کنم، ولی از طریق ارتباط با قشرهای گوناگون در ایران و همچنین دیدن تصاویر مختلف کوچه وخیابان به نظر میرسد جریان اصلی مبارزه با رژیم مربوط به مردمیست که رضا پهلوی را نمایندهی خود میدانند. جریان هوادارن رضا پهلوی مربوط به دیروز و امروز نیست، بلکه به صورت آهسته و پیوسته از حدود دو سه دهه پیش روی جامعه ایرانی کار شده تا امروز به ایننقطه رسیده است. البته عوامل مختلفی هم وجود دارد که اغلب مردم کوچه و خیابان به این انتخاب رسیدهاند. مردم ایران مانند دهههای پیش فقط به یک رسانه (مثل بیبیسی) اکتفا نکردهاند بلکه اطلاعاتشان را از مدیاها و تلویزیونهای مختلف دریافت میکنند. بخش زیادی از مردم ایران که خشم و انزجار زیادی دارند و جلوی گلوله میروند، جز جانشان چیز دیگری برای از دست دادن ندارند. حداقل ۳۵ درصد آنها طرفدار جریان پادشاهیخواهی هستند. دلیلش هم خیلی ساده است چون میخواهند به چیزی را که از دست دادهاند، به دست آورند. برای آنها یک لقمه نان، پاسپورت خوب، مسافرت و خوشیهای روزمره اهمیت دارد که حق عمومی هر شهروند است. خواسته خیلی از مردم این است که بهروشنی بیانش میکنند و برایش مبارزه میکنند.
رسانههایی مانند «ایران اینترنشنال» و «من و تو» کار رسانهای حرفهای انجام نمیدهند، بلکه بیشتر پروپاگاندای پهلوی هستند. مردم ایران هم سالهاست که بیشتر به آنها دسترسی دارند و بهدلیل سانسور و فیلترینگ حکومتی، به منابع دیگر دسترسی ندارند. فکر نمیکنید وظیفه ما این است که بهجای پیوستن به پروپاگاندای پهلوی، بهتر است اطلاعات صحیح به مردم برسانیم؟
تنها مسئله تاثیر رسانه نیست، بلکه نیاز مشترک مردم را نباید نادیده گرفت. من تا بخش زیادی با حرف شما موافقم، اما با این توضیح که آدمهای دیگر کوتاهی کردهاند که ایران اینترنشنال دیده شده است. مگر رسانههای چپ به گروههای چپ جهانی وصل نبودهاند؟ مگر نمیتوانستند یک مدیای روشنفکری ایرانی درست کنند؟ چرا نشده؟ برخی روزنامهنگاران چپ را میشناسم که در رسانههای خارجی مینویسند، اما دستشان با سپاه قدس در یک کاسه است. اینها نمیخواهند کار اصولی کنند، فقط میخواهند خبر بنویسند و سلبریتی باشند. در چنین شرایطی، یک نفر دیگر از راه میرسد و جریان را به دست میگیرد.
و در پایان؟
مسئله در ایران روشن است؛ به جنگ برای بقا رسیده است. کسی که بقا برایش مهم است، نمیتواند به ایدئولوژی فکر کند. نمیتواند دنبال مانیفست برود. بنابراین بهتر است به او خوراک برسانیم، آگاهی بدهیم و به نیازش توجه کنیم.
گفتوگویی از مریم مردانی
Bild: Behrouz Badrouj
