بقایای زندان قدیمی موآبیت سالهاست که در برلین بهصورت یک پارک و اثر هنری معماری در آمده است. این پارک درست روبهروی ایستگاه قطار مرکزی قرار دارد و شاید شما نیز بارها در مسیرتان از آن عبور کرده باشید. در این پارک همچنین برخی بیخانمانها شب را به صبح میرسانند و رهگذران گاهگداری چرت میزنند. در نوشتهی پیش رو به این پارک تاریخی بهجا مانده از زندان پیشین میپردازم.
گذرم به ایستگاه قطار مرکزی برلین که میافتد، برای آنکه از شلوغی شهر راحت شوم، از در شمالی بیرون میزنم و یکراست میروم آن دست خیابان تا از پارک محصور میان دیوارهای آجری قرمز عبور کنم. هربار تا واردش میشوم ناگهان بوق ماشینها، آژیر آمبولانسها و ماشینهای پلیس، صدای کشیده شدن چرخ چمدانها روی سنگفرش و همهمهی مردم قطع میشود و سکوت محاصرهام میکنم. انگار که کیلومترها از برلین دور شده باشم. دورم را نگاه میکنم و نفسی عمیق میکشم: من در زندان هستم. زندانی که حالا تبدیل به اثر هنری شده است.

«زندان سلولهای انفرادی موآبیت» که حالا بیش از ۱۵۰ سال از عمرش میگذرد به شکل پارکی وسیع و چمنکاری شده روبهرویم پهن میشود. نگاهی پانوراما به دورتادورش میاندازم. بیشتر جاها زمین ناهموار است و درختها و نهالها با فاصله از یکدیگر کاشته شدهاند. جا به جا سلولهای بتونی را میبینم که با فاصلههایی بسیار بیشتر از هم قرار گرفتهاند. نخستین حسی که فرامیگیردم «انزوا» است و پس از آن «رهایی».

مسیر دست راستم را میگیرم و راه میافتم. دیواری بتونی جلویم قد میکشد. هیچ جوره نمیتوان در آن رسوخ کرد، اما همینکه به انتهایش میرسم میبینم که با دیوار روبهرویش سلولی ساختهاند که از دو سو باز است و از دو سوی دیگر بسته. بین دو دیوار میایستم و تاریخچهی زندان را به یاد میآورم. در دههی ۱۸۴۰ زمانی که تازه ساخته شده بود ۵۲۰ سلول داشت؛ یعنی برای هر زندانی یک سلول. آنروزها باوری نوپا بر این بوده که «جُرم» یک مشکل روانی است و «مجرمین» بیماران روانی هستند. بنابراین باید در سلولهایی جدا هم تحت فشار قرار گیرند تا درمان شوند. این عقیده زیربنای زندان نوین در دوران پروس را تشکیل میدهد.

پروسیها با معماری فردیناند بوسه ساختار ستارهای شکل زندان را از پنتونویل لندن الگوبرداری کردند و مکانی جدید برای شکنجه، کشتار و وارد کردن روانزخمهای عمیق به انسانها ساختند. در زمانهی ما اما معمارانِ هنرمندِ این پارک با باز گذاشتن بخشهایی از دیوارها و زوایای نوک تیزِ سلولها دو حس متضاد اسارت و رهایی را یادآور میشوند.

به هر گوشه از این پارک که نگاه میکنم، طراحی آن از ویرانی گذشته و هجوم طبیعت سخن میگوید. حتی نیمکتها هم دارند آب میروند چون تکیهگاهشان کوچکتر از نیشمنشان است. همه جا زاویههای نوک تیز و مربعی شکل بتون باز شده است. جا به جا در حیاط، درست همانجایی که زندانیها مینشستند، درخت روییده است و گلهای کوچک زرد و بنفش سر بر آوردهاند. خاک دارد روی بتونهای سخت و سرد نشیمن را میپوشاند.

معماران به این بسنده نکردهاند و در دو قسمت از این پارک تاریخی، زمین بازی با الاکلنگ و سرسره و چند وسیلهی دیگر ساختهاند. به آنسوی پارک که میرسم، میبینم ویرانی دست از حصارهای آجری زندان هم نکشیده است. حصار آجری پنج متری از جایی به بعد کوتاهتر و لاغرتر میشود و درنهایت به نردهای تبدیل میشود که میتوان کنارش ایستاد و خیابان را تماشا کرد یا حتی از آن بالا زد و از زندان گریخت. اصلا نیازی به این کار هم نیست چون چارچوب در خروجی آن هم شکاف برداشته است و بیهیچ پاسبانی میتوان به راحتی از آن عبور کرد.

پیش از آنکه خارج شوم یادم به نوشتهای میافتد که جلوی در ورودی نصب شده بود: در سال ۱۹۸۵ این زندان که هم در دوران نازیها و هم پس از جنگ دوم جهانی در آن صدها انسان اعدام شده بودند، تخریب میشود. تنها بخشهایی از آن باقی میماند که قرار بوده در طرح ترافیک جدید بهطور کلی تخریب شود. رسانهها، مردم و هنرمندان در برابر این تخریب میایستند. آنقدر مقاومت میکنند که طرح ترافیک (مسیر تونل تیرگارتن) تغییر میکند. درنهایت این بخش از زندان باقی میماند و تبدیل به اثری هنری میشود تا یادمان نرود که در اینجا چه جانهایی به جوخهی اعدام رفتهاند.
![]()
جزییات بیشتر دربارهی معماری جدید و قدیم این مکان را اینجا بخوانید.
متن: مریم مردانی
Bilder: Maryam Mardani/ Amal Berlin!
