افغانستان؛ تلاش برای بیرون شدن
پس از بازگشت طالبان، زندگی برای بسیاری از زنان در افغانستان محدودتر از همیشه شد. کار کردن ممنوع بود، دانشگاهها و مکتبها بسته شدند و حتی سفر بدون محرم ممکن نبود.
من هم مانند هزاران زن دیگر، احساس میکردم در زندگی خودم زندانی شدهام. فعالیت حرفهایام متوقف شده بود و تهدیدها علیه کسانی که با نهادهای خارجی کار کرده بودند، فضای زندگی را ناامنتر کرده بود. ماندن، یعنی پذیرفتن همین وضعیت.
دو سال زندگی تحت حاکمیت طالبان؛ انتظار و بلاتکلیفی
برای بیرون شدن از افغانستان، دو سال به کشورهای مختلف درخواست ویزه دادم. بیشتر وقتها هیچ پاسخی نمیآمد و اگر هم ایمیلی میرسید، جواب رد بود.
این بیسرنوشتی روی زندگی روزانه من و خانواده ام هم سایه انداخته بود. برای خانه وسیله نمیخریدیم، چون نمیدانستیم میمانیم یا میرویم. یکبار همه وسایل خانه را فروختم تا برای مصاحبه به ایران بروم، اما در آخرین لحظه برنامه لغو شد. این رفتوآمد میان امید و ناامیدی، هم برای من و هم برای خانوادهام فرساینده بود.
وقتی دیگر امیدی نمانده بود، یک روز ایمیلم را باز کردم؛ درخواست من از آلمان پذیرفته شده بود و باید برای ادامه پروسه به کشور سومی میرفتم.
خداحافظی که آسان نبود
پذیرفته شدن، هم خوشحالی داشت و هم اندوه. خوشحال بودم که از زندگی محدود و ناامن فاصله میگیرم، اما دلکندن از خانه، خانواده و سالهایی که در آن سرزمین ساخته بودم، آسان نبود.
شب آخر در افغانستان، هنگام خداحافظی با عزیزانم، نمیدانستم آیا دوباره همدیگر را خواهیم دید یا نه. این ندانستن، بخشی از درد مشترک بسیاری از مهاجران است.
انتظار در پاکستان
برای ادامه پروسه به پاکستان رفتم تا در سفارت آلمان مصاحبه بدهم. روزها با نگرانی میگذشت؛ ترس از اینکه پذیرفته نشوم و مجبور به بازگشت شوم، همیشه همراه من بود.
در همان زمان، فشار بر شهروندان افغانستان در پاکستان بیشتر شده بود و خطر بازداشت یا اخراج وجود داشت. انتظار در چنین شرایطی آسان نبود. سرانجام ویزه صادر شد و رفتنم قطعی شد.
ورود به آلمان و اولین تجربه ها
با پرواز چارتر وارد آلمان شدم. اولین تصویری که دیدم فرودگاه/میدان هوایی شهر لایپزیک بود؛ بزرگ، تمیز و منظم. کارمندان میدان هوایی با مهربانی از ما استقبال کردند و آب، خوراکی و وسایل بهداشتی در اختیارمان گذاشتند. از آنجا مستقیم به محل اقامت موقت انتقال داده شدیم.
پس از حدود ده ساعت سفر، خسته و کمخواب بودم. حوالی ساعت دو شب، در سرمای زمستان و در حالی که برف میبارید، به کمپ رسیدیم.
برای خانوادهها یک اتاق جدا و برای افراد مجرد اتاقهای مشترک در نظر گرفته شده بود. لوازم ضروری و وسایل بهداشتی توزیع شد. به دلیل تعطیلات کریسمس، بیشتر کارکنان حضور نداشتند و اطلاعات زیادی در دسترس نبود.
همهچیز تازه بود؛ از زبان گرفته تا غذا. حتی طعم غذا با آنچه در افغانستان میشناختم فرق داشت. ورود من به آلمان با خستگی، سردرگمی و در عین حال امید آغاز شد.
روایت شما چیست؟
این تنها یکی از هزاران داستان آمدن به آلمان است. اگر شما هم تجربه اولین روزهای ورودتان را دارید، میتوانید داستان خود را برای ما بفرستید. یا هم در صفحه فیسبوک امل نیوز در بخش کمنت ها بنویسید.
Foto: Zahra Nazari
