Photo: Andreas Breitling- Pixabay
9. دسامبر 2020

تجربه گرفتن گواهینامه در آلمان

باید برای بار دوم برای بخش عملی گواهینامه امتحان میدادم. یک بار رد شدن اعتماد به نفسم را به صورت وحشتناکی از بین برده بود. با خودم زمزمه کردم:”من می توانم…من قبلا هم رانندگی کردم… این هم درست مثل همان است.”

اول از آخر شروع میکنم: روز قبل از امتحان

چیزی که استرس این امتحان را روی شانه هایم سنگین تر میکرد، امید لیلا و پسرم به من بود. با خودم میگفتم: “مگر میشود؟ آیا میتوانم امیر پسرم را با گرفتن یک موتر خوشحال کنم؟” میترسیدم که این بار اگر قبول نشوم چطور به چشم آنها نگاه کنم. فردا روز امتحان بود و فقط با خودم میگفتم باید آرام باشم و فعلا این موضوع را فراموش کنم. دوست داشتم تا فردا به هیچ چیزی فکر نکنم. دیدن موتر هم استرس مرا دوبرابر می کرد. وقتی از خانه بیرون زدم متوجه خودروهای داخل کوچه شدم. بیشتر از اینکه آدم باشد، موتر بود. دیدن این همه وسیله نقلیه به من استرس میداد. فکر کردم که تمام موترهای شهر اینجا آمدند و در کوچه ما پارک کردند.

تمام شب بیدار بودم و تا چشمانم را میبستم تصویر امتحان و رد شدن را می دیدم. با خودم فکر کردم که امتحان رانندگی، اتفاق عجیب و بزرگی نیست ولی دلیل این همه اضطراب من چه میتواند باشد؟ به تمام نگرانی ها و استرس های زندگیم فکر کردم. شرایط سخت زندگی در کابل، شرایط ناامن، بیکاری و اینجا نگرانی گرفتن مدارک، دوری از خانواده و دوستان، شرایط زندگی و امنیت خانواده در کشورم و هزار چیز دیگر مرا تبدیل به آدمی پر استرس و بدون اعتماد به نفس کرده است. همانطور که افکارم به هر سمتی می رفت، متوجه روشنی هوا شدم. صبح شده بود و کم کم وقت رفتن.

معلمم مثل همیشه در پارکینگ فروشگاه نزدیک خانه منتظرم بود. مثل بار قبل، برای ۲۰ دقیقه پیش از امتحان با هم  چرخ زدیم. رانندگی من پر بود از اشتباه های مختلف. “تو امروز امتحان داری و اینطور می خواهی رانندگی کنی؟” معلمم با صدای بلند فریاد زد و من گویی صدایش را از دور میشنیدم. سعی کردم با جویدن ساجق / آدامس استرسم را کمتر کنم. با هم به پارکینگ TÜV رسیدیم و هنوز ۲۰ دقیقه وقت داشتیم. معلمم یک بار دیگر مسائل تکنیکی موتر را تکرار کرد و بعد به سمت دوستانش رفت. من در آن مدت فقط به دور خودرو با سرعت تند قدم میزدم. قدرت ساکن بودن را نداشتم. کم کم به نفس زدن افتادم. شدیدا احساس خستگی میکردم. در همین لحظه سر و کله مسئول امتحان پیدا شد.

  • اوه نه… او را میشناختم…

بگذارید از اول و کوتاه تعریف کنم:

امتحان کتبی

روز امتحان تئوری باور داشتم که قبول می شوم. وقتی به آنجا رسیدم، چندین نفر پشت یک در منتظر بودند و هر کدام در موبایل خود مصروف مرور سوال ها بودند. به طور اتفاقی دو فارسی زبان در کنار من نشسته بودند و متوجه شدم که هر دو برای بار چندم بود که این امتحان را می دادند. آنه بیشتر مرا برای امتحان دوم آماده میکرد تا این بار. حل ۳۰ سوال امتحان خیلی زودتر از چیزی گذشت که فکر میکردم. در کمال ناباوری بدون اشتباه قبول شدم. به طور عجیبی به خودم افتخار کردم و مغرور در خیابان قدم میزدم. هنوز شناختی از مرحله بعدی و غول اصلی این ماجرا نداشتم.

درسهای عملی

اولین روز کلاس عملی رانندگی، معلم کنار من نشست و بدون هیچ حرفی به من گفت حرکت کن. من قبلا فقط خودرو اتومات را رانده بودم و موتر دنده ای برایم مشکل بود. فشار پدال گاز و برداشتن پا از کلاچ بدون اینکه خودرو خاموش شود،‌ یکی از چالش های کلاس های عملی من بود. این فقط بخشی از رانندگی بود و باید همزمان به تابلو های مسیر نیز دقت میکردم. حتی اگر تمام این کارها را درست انجام میدادم،‌ صدای بلند معلمم که فریاد میزد “چرا خوابت برده؟ گاز بده. اینجا باید ۵۰ بری … چرا بیشتر میری کمی آهسته حرکت کن… چرا اینقدر آهسته رانندگی میکنی…” تمام حواسم را از رانندگی پرت می کرد. گاهی نیز این جمله را تکرار میکرد (چیزی که من می شنیدم):« هی التر شویده» من که معنایش را نمی فهمیدم در جوابش به فارسی می گفتم :«اگه تعریفه که ‌تشکر ولی اگر فحش است هر چی گفتی خودت. »‌ هر چند از چهره سرخ و صدای بلندش مشخص بود که در حال تعریف نیست. البته بعدا سعی کردم با برنامه ترجمه گوگل معنی اش را پیدا کنم. اما ترجمه گوگل این جمله را فقط “ای سوئدی پیر” ترجمه می کرد. در هر صورت بعد از گذراندن کلاس های زیادی، وقت امتحان عملی من شد.

امتحان اول 

در پارکینگ TÜV ایستاده بودیم که مردی با چهره ای خشن مانند شخصیت های منفی قدیمی فیلمهای هالیوودی آمد. بعد از پرسیدن چند سوال تکنیکی ساده، حرکت کردیم. تمام حواسم را به تابلوها و سرعتم گرفتم. همه چیز خوب پیش میرفت و کم کم مطمئن بودم که قبول می شوم. مسئول امتحان به من گفت:«‌ در موقعیت مناسب به سمت راست بپیچ»‌. معلمم قبلا هشدار این جمله را داده بود و من هم می دانستم که اولین کوچه ورود ممنوع است. وارد دومین کوچه شدم که به سرعت به یک دوراهی رسیدم. یک تابلوی ورود ممنوع نیز وسط آنها وجود داشت. نفهمیدم که کدام کوچه ورود ممنوع است و به سمت یکی از کوچه ها رفتم. نگاه سنگین معلمم را احساس کردم ولی دیگر دیر شده بود. وقتی نزدیک کوچه رسیدم،‌ او ترمز موتر را فشار داد و گفت “امتحان تمام است”. به همین سادگی رد شدم. برای چندین روز فقط تصویر همین کوچه لعنتی پیش چشمانم بود.

امتحان دوم‌:‌ ادامه داستان اول…

همانطور که در اول گفتم،‌ رد شدن در امتحان اول به طور عجیبی اعتماد به نفس مرا نابود کرده بود. هر چه سعی به آرامش بیشتر داشتم،‌ اضطرابم دوبرابر میشد. از دیدن ویدیوهای آموزشی رانندگی به دیدن ویدیوهای آموزش مهار استرس رسیده بودم.

روز امتحان. مامور TÜV رسید و من به شانس بدم فحش دادم. او همان نفر ترسناک قبلی بود. گویا من یادش رفته بودم ولی نمی دانست که چقدر نقش مهمی در کابوس های من ایفا کرده است. امتحان شروع شد و همان اول مرا به سمت بزرگراه برد. بزرگراه به دلیل ساخت و ساز، رانندگی تا سرعت ۶۰ مجاز بود. من ناگهان متوجه سرعتم شدم که در حال رانندگی با سرعت ۷۰ هستم. سریع سرعتم را کم کردم و منتظر بودم که مرا نگه دارد و بگوید “امتحان تمام است”. به شدت عصبی شده بودم. ولی خوشبختانه کسی چیزی نگفت و من به راهم ادامه دادم. رسیدیم به یک کوچه با اجازه سرعت حداکثر۳۰،‌ یک موتر بزرگ زباله تمام سرک را بند انداخته بود. ما هیچ راهی به جز انتظار پشت این موتر زباله نداشتیم و مامور زباله ( به هر چی آرزو داره برسه بخیر) بدون توجه به ما از خانه ها سطل های زباله را بیرون می آورد و خالی میکرد. مدت زیادی از امتحان من در اینجا گذشت. در آخر نیز دوباره مرا به بزرگراه برد ولی اینبار با دقت بیشتری متوجه سرعتم بودم. دوباره به پارکینگ TÜV رسیدیم. ما پیاده شدیم ولی امتحان گیرنده هنوز داخل موتر نشسته بود و ورقی را پر میکرد. نمیدانستم که قبول شدم یا نه ولی به قول قدیمیها دلم روشن بود. به سمت معلم نگاه کردم و دیدم که  پشتش را به من کرده. دلم لرزید. مرد پیاده شد و شروع به نصیحت کرد و در آخر یک ورق به من داد و بدون حرفی رفت. نه گفت قبول شدی و نه اینکه رد شدی. از معلم پرسیدم که آیا قبول شدم؟

  • بله

معلم شروع به حرف زدن کرد و من هیچ چیزی نمی شنیدم. فقط میخواستم که زودتر به خانه برسم و این خبر را به لیلا و پسرم بدهم.

جلال حسینی

Photo1: Andreas Breitling- Pixabay

Photo 2: Markus Spiske-Pixabay

Photo 3: Mathias K – Pixabay